درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
اسفند ۸٩
دی ۸٩
دی ۸۸
آذر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
لینک دوستان
درجه 35
آتلیه نوشت
اسکیزو
حسن
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

زیکو _٣
باز پای این هزار کیلومتر لعنتی میاد وسط ، هر کی سی زندگی خودش . بر می گردم ...، تو زمان می چرخم و هی آیکون های مختلف تو ذهنم زوم میشن و شفاف و میرن عقب و آیکون بعدی و زمان عوض میشه و کافه عوض میشه و آدم ها و فضا و حس و حال .............و این فقط من و تو ایم که پای ثابت همه ی صحنه ها هستیم......... به ذهنم دستور میدم که تلاش کنه و بره اون اول اول ها ، تا درست یادم بیاد که این رفاقت از کجا شروع شد ..................
ابر بالا سر _شماره ی یک : بچه های کانون معماری برنامه ی نقد فیلم گذاشتن ، "پیانیست " رو واسه بار اول اونجا می بینم . بهش فکر می کنم ، بیشتر از موضوع تحقیقی که باید همون هفته تحویل بدم. جلو ی ساختمون معماری یه باغچه بود که هیچ کس توش نمیرفت تقریبا ، باغچه اس دیگه نباید هم رفت توش! .... اما انگار این قانون واسه من و جداگونه واسه تو معنی نداشت..... و از همون روزها که کم کم دوستی ما شد رفاقت ، نشستن تو اون باغچه هم طبیعی شد، واسه اون هایی که خیلی درگیر باید و نباید ها نیستن....
توی باغچه با یکی دو تا از بچه ها نشسته بودیم که نسیم اومد ، یه کم که فیلم مجددا توسط ما نقد شد و شدیم ٣ نفر و من انگار می ترسیدم از تنها شدن با نسیمی که فکر می کردم خیلی فیلسوفه و قطعا جلوش کم خواهم آورد!_ فیلسوف !!!! واقعا چی فکر می کردم با خودم !؟ هر کی عینک داره که لزوما فیلسوف نیست !_ من و الهه و نسیم باقری رسیدیم به توصیف خدامون و این شاید همون جایی بود که شدیم رفیق . خدای من و نسیم یکی بود.
ابر بالا سر _شماره ی دو: دی ماه ٨٣ گویا . تولد آیت _معمار، ورودی بهمن ٨٠_ کلی سال بالایی ریخته تو مهمونی ، من که با چند نفر از دوستام اونجا هستم و کلا یه مقدار خجالتی _در اون سن البته_ زیاد ماهیت شیطان صفت خودم رو بروز نمیدم و سعی می کنم آدم جلفی به نظر نیام اما می دونم که زیاد نمیشه دووم آورد . و............ من و باقری با رقص جوادی مون که عین عین همدیگه اس ، مشعوف میشیم از حضور اون یکی و این ، جاییه که رفیق میشیم!
بین دو تا ابر فوق مونده ام ! که کدوم زودتر اتفاق افتاد . می دونم که ابر شماره ی دو ! اما ترجیح میدم که به خودم بقبولونم (بقبولونم!!!) که شماره ی یک اول بوده. و به همین دلیل هم اون رو شماره یک گذاشتم . آخه خداوکیلی رقص جوادی واسه شروع دوستی یه کم مورد داره!!!!
توچی فکر میکنی نسیم ؟؟! نگو اول باغچه بوده که نا امید می شم ازت .
بگو.
...زیکو _ ١
از اون جا که همه ی قصه ها با یکی بود یکی نبود شروع می شه ، یکی بود یکی نبود بلکم کلا ٢ تا بودن که کلی با هم صفا می کردن ، که : یکی اش من باشم و اون یکی اش تو ، نسیم باقری.
و طبق قرارمون این قصه شروع می شه و تو ادامه اش میدی و هی من می گم و تو میگی . و اصلا پابند زمانش نیستیم که اون اول هاست ،سال ٨۴ ، ٨٧ یا کی؛ که ما معمولا پابند وقت نبودیم هیچ وقت !
یکی بود ، یکی نبود .
اسفند ١٣٨٩.مشهد. روزی که فرداش قرار بود برگردی: کافه ی اسماعیل نمی ریم، کافه عکس هم ! با همه ی بداخلاقی هایی که باهامون می شه ، یه نگاه به هم میکنیم و انگار هر دو مون دوست داریم بریم کافه سیج .در باز میشه و انگار یه جیزی تو دل من و تو وول میزنه. میز باحال کنار پنجره رو که مثل همیشه انتخاب می کنیم پسره ی فنچ نیمه کافی من میاد و میگه : "ببخشید اون میز رزرو شده ، اگه اشکال نداره یه میز دیگه بشینید! " چیزی که تو دلمون وول میزد می پره بیرون . من ، ناراحت بهت میگم :" چی کار کنیم بریم ؟ " و انگار که بهم برخورده. " خوب شاید واقعا رزروه ! یه جا دیگه می شینیم حالا ! هان ؟ " و من و تو خوشحال که اون یکی پایه ی نرفتنه ، بین اون همه میز خالی یه خوبش رو انتخاب می کنیم و میشینیم.
_قرار بود این دفعه اگه خوب برخورد نکردن، بریم. البته فقط این پسر چوچکه همیشه با ما بد برخورد میکنه.
_مسلما ترجیح میده مشتری های خاصش اون جا بشینن.
من با ناراحتی و با لبای جمع شده ی پر توقع _ما هم مشتری خاص ایم دیگه !!
تو با چشای گشاد متعجب ، مصر _ نیستیم دیگه! هستیم ؟!! بعدشم این قبچ اینجاست، لابد بهش گفتن .
_تو چی می خوری ؟ _ تو چی میخوری ؟!! _ اول من پرسیدم ! اینو با خوشحالی میگم.
قیافه ات شبیه بالا آوردن میشه و من میگیرم که منظورت به مهد کودکی بودن حرف منه.
_ من موکا نمی خوام ، هات چاکلتم نمی خوام ! یه طوری میگی که انگار داره از چشمات موکا میریزه بیرون، و با دقت منو رو نگاه میکنی.
_دقیقا ! منم موکا زده شده ام دیگه. نمی دونم میتونم اسپرسو بخورم !!
_ چند وقته اسپرسو نخوردی ؟ _شاید یه سال ! و تو ذهنم میاد که اسپرسو فقط با یه رفیق مثل نسیم حال میده .
_منم میخوام به رسم قدیم ، یه قهوه جدید بخورم تا حالم ازش بد شه و پشیمون شم.
قبچک میاد . " یه اسپرسو ، یه کاپوچینو و یه کیک."
ادامه دارد...................!
پ.ن : زندگی یعنی همین جزئیات دوست داشتنی.
...چند روز هم از یک سال می گذره ... از آخرین انگیزه ای که منو کشوند اینجا...و حالا من اینجام می بینی ؟ عین قرارمون.........
دلم از یه خیانت بزرگ گرفته اس و فکر می کنم که خیانت بزرگ و کوچیک داره یا نه ؟!!!
گیجم ؛ از همین که " میشه " خیانت کرد ...!
می گذرم ، می ذارم ته ذهنم بمونه ، ته دلم.
واسه قرارمون اومدم ... می دونم که این یه پست درس درمون نمیشه ، غریبه ام هنوز !
ته دلم یه چیز گنده اس که میخواد بیاد بیرون، می خواد به دنیا بیاد...
انگار این فضای به اصطلاح مجازی دوباره به شدت یادم میاره که تنهام ، دورم ، رفیق می خوام ، رفیق نزدیک؛ که صبح ، وقتی هوا ابری بود و من بی حوصله ، بهش زنگ بزنم و برم یه کافه ی پر آدم و آدما رو نبینم و ما فقط سیگار بکشیم و حرف نزنیم چون همه ی حرف های همدیگه رو می دونیم..........یه رفیق که خونه اش آریا شهر نباشه ، نزدیک باشه ، یه کوچه یه خیابون دورتر، و من یه بعد از ظهر که برف میومد برم زنگ خونه اش رو بزنم و بشینیم از backupمون بگبم و از همه چی..........
دلم همه ی رفیقام رو می خواد ...نزدیک ، همین نزدیک.
...
دلم مچاله است، می شود لطفا به خوابم بیایی ؟
٢٧ سال نبوده ای و این بار باید، باید بیایی و حرف بزنی !
دلم بیچاره ام کرده است از آن روزی که تصویر زیر ماشین رفتن هموطنی را دیده ام. می گویم زیر ماشین رفتن و باور ندارم که عمدی در کار بوده است؛ حتما ترسیده ، راننده ی پلیس حتما ترسیده و نمی دانسته چه می کند. به من بگو که تو هم فکر می کنی آدم ها هنوز آنقدر بد نشده اند.
نه من باور نمی کنم که این ها ادامه ی نسل تو باشند و به عمد مردم کشور خودشان را... ! باور نمی کنم که ایمانتان ، عقیده تان یکی باشد ، بگو که دنیای تو با آنان فاصله اش زیاد است . این روزها به همه شک می کنم حتی به تو ، به من بگو که از کشتن آن عراقی سنگر روبرو چقدر غمگین شده ای ، اصلا کسی را کشته ای ؟ خواهش می کنم بگو .... بگو که دوستانت ،همرزمانت مهربان بوده اند ،بگو که اسلام شما چقدر رئوف بوده و هست. این روزها همه ی آنها سنگ شما را به سینه می زنند؛ به خوابم بیا و مرا از این شک لعنتی نجات بده !
بگو که اگر بودی توی پیاده رو کنار مردم محکم و استوار می ایستادی. بگو که اگر بودی از سکوت من ،از نشستنم خجالت زده می شدی .
از من دلگیر نباش ، من این روزها به خودم هم شک می کنم ؛ پس لطفا به خوابم بیا و بگو که برای چه همه چیز را گذاشتی و رفتی ؟! چند گزینه داری : هموطنانت ؟ کشورت ؟ دینت ؟ نکند که گزینه ی تو اینها نباشد !!!
بگو تا کجای راه باید بروم و کجا باید بایستم ، اگر بروم و اشتباه باشد ... اگر کار به جایی برسد که صدای پوتین های مرغوب خارجی در کوچه ها بیاید ...جواب تو را چه بدهم؟ اگر استبداد باشد یا استعمار...! می بینی چقدر جوانی من سخت تر از جوانی توست ؟! تو دو راه داشتی : ماندن ، نرفتن و ترسیدن یا رفتن برای هر کدام از گزینه های بالا ؛ اما من میان بیراهه ای افتاده ام که حتی چند متر آنطرف ترش هم دیده نمی شود . ترس از دست دادن نیست ، ترس انتخاب است ! می ترسم که اگر راه اشتباه باشد... اگر خشن شوم ، آتش به پا کنم ، چوب در دست گیرم ، اگر عقیده ام زیر پای خودم له شود ...!
می بینی راه من از راه تو خیلی سخت تر است؛ من فقط می دانم که چه چیز هایی نمی خواهم : نه زور و استبداد و نه سکوت و استعمار ! و نه آدم های جدید با بدی هاو ظلم های جدید ... کاش بدانی فقط چند گرم آزادی از کجا می توانم بخرم، در همان کشوری که دیروز بدن تو با خمپاره ی عراقی شکافته شد و امروز بدن مردی سی و چند ساله با گلوله ی سرد ایرانی !
گلویم بسته است و خفه ، دهان ها همه پلمپ شده اند ؛ لطفا هر چه زود تر به خوابم بیا و با من حرف بزن.
...این بار مینویسم اما .... !
بعد از آن نماز جمعه ی تاریخی که نوشتم و آنقدر گنگ نوشتم و استعاره را آباد کردم که حتی خودم تا به آخر پست نرسم باورم می شود که پدری بوده و فرزند خوانده ای ... ، بعد از همه ی این روزها................... دلم نوشتن می خواهد حتی اگر تنها خواننده اش باشم ....................
شب یلدا می آید و تاسوعا و عاشورا و همه ی روزهای بعدش و اسفند و سال نو ! و کنار سفره ی سرخ سیب و انار و هندوانه ، کنار قصه گفتن های شب بلند سال ، کنار خنده ها و آه ها و نم اشکی که سریع پاکش می کنیم ، کنار همه ی این ها چقدر خالیست جای همه ی آنهایی که در روزهایی بلندتر از هزار شب یلدا جان دادند و یا به زندان افتادند................ ..................
کنار خیابان های شلوغ محرم ، "یا حسین " گفتن ها ، آرزو کردن ها ، کنار گریستن برای انسان های آزاده ای که زیر بار ظلم نرفتند و "مظلوم " خواندنشان بی انصافی است، کنار نفرین و "لعن" کردن نامردمان تاریخ ، چقدر نبودن آن جوانی که آخرین بار در هفت تیر فریاد زد .... سخت است ................
نه ؛ عید را نمی گویم ، شاید آرزوی شب بلند سال ، دعای شب عاشورا و همه ی شکوه ها و اشک هایمان اثر کند .................. !
این بار می نویسم اما؛ که این کوچک ترین و کوچک ترین کاریست که برای یک قطره از خون دختری که هم سال و هم ماه من بود، می توانم انجام دهم....!
می نویسم که اگر روزی چشم در چشم آن عزیز در بند شدم .....!
می نویسم چون از صبح که خبر رفتن آیت الله منتظری را شنیدم ، دلم می خواهد بترکد..................!
می نویسم چون خسته ام!
...
... تو واسم تموم شدی , برای همیشه , دیگه پدر که هیچی , پدر خونده هم حسابت نمی کنم ...........
حالا از تو فقط چهره ی همون لحظه ی آخر میاد تو ذهنم , خشن , بی رحم , عشق دنیا (!) , با یه اخم موندگار .... همه ی روزهایی که واست یه ته احترامی قائل بودم _با وجود اون همه دوری که بینمون بود _, همه از تو ذهنم پاک شده و به جاش روز آخر , جمله های آخر , و لحظه ای که با اشک جدا شدم از همه چیز , حک شده, همیشگی شده انگار ..... فقط یه نفس عمیق پر از ترس و دلشوره مونده واسم , کاش ..................................................
کاش بچه های ناتنی ات رو نمی فروختی به غریبه ای که بوی عرق تنش محل رو برداشته ....
کاش حداقل " آقای تناردیه " ی این قصه می موندی ...کاش !
پ.ن : و حالا یه لگد با کفشی که آغشته به کثافته , چشم روشنی بچه های یتیم این داستانه , که هر لات رهگذری نثار پهلوی نحیفشون می کنه تا شاید خدا از خشم به زمین بیاد و ...
...عاشق لبخندتم وقتی دست بند سبز رو دستم می بینی ....
...صفحه ی face book را باز میکنم و بعد از ٢، ٣ دقیقه متوقف می شوم ، یک عکس!!!
گوجه سبز میبینم و ۴ ساله می شوم و انگار صندلی عقب هیلمن قرمز رنگ نشسته ام و ظرف زرد پلاستیکی که مخصوص نوبرانه هاست پر شده از توپ های سبز رنگی که چند دقیقه پیش با شلنگ آب مغازه ی میوه فروشی شسته شده اند..... بیست و چند ساله ام و حالا اعصاب دندان هایم آنقدر دلگیرند که ترشی و شکافتن پوست ترد گوجه سبز را تاب نمی آورند ..... مادرم متخصص خرید چیزهای جدید و نوبر است و بشقاب میوه خوری را پر کرده از توت فرنگی های خیس و با چشمان مشتاقش منتظر است که شادی را در نگاه من ببیند و من ... خیس می شود نگاهم و جیغ آرامی می کشم و یکی از قرمزترین ها را بر می دارم ... با چشمان بسته بو میکنم و فقط بو می کنم ... ۶ ساله می شوم انگار و می دوم در سایه پیاده روی کوچه مهد کودکم ... بوی روز هایی می آید که تا از سرویس پیاده می شدم می دویدم تا خبر دیدن توت فرنگی را به مادرم بدهم و او بداند که بهار واقعی شده است و این یعنی تا تابستان چیزی نمانده ......
برای نوشتن اینها نیامده ام بزرگ ترو خشن تر از این شده ام که دیدن یک توت فرنگی با آن حجم زیبا ، مرا به اینجا بکشاند ..... آمده ام دنیای مجازی ام را چک کنم ... ۴٠ روز غیبتم در facebook را بررسی کنم و با ۴٠ نفر روبرو می شوم که بیشترشان می خواهند از زندگی ام سر در بیاورند و هرگز دوستم نبوده اند .... اسم ها را یکی یکی می خوانم ، دور شده ام گویی ، از این باشگاه دوستی های مجازی ، از این آلبوم های مجازی که هیچ حریمی ندارند و فقط با حرص هر روز پر تر می شوند ، از دیدن عکس های قدیمی و خصوصی ام ، از تست دادن برای اینکه بفهمم نام دوست پسر هالیوودی ام چیست ، و از اینکه به لطف wall to wall دیگر خبری از دوست قدیمی ام نمیگیرم .....
از همه ی این ها دورم و فاصله ام با صفحه ی مانیتور انگار ۵٠ ، ۶٠ متری می شود .....
می آیم تا بعد از این ۴٠ و چند روز کامنت هایم را چک کنم و خودم را می بینم که آنقدر بزرگ شده ام و خسته ... بزرگ و ناراضی ... بزرگ و گرفتار ، که سال به سال شاید چیزی مرا وادار کند که بیایم و بنویسم .........
همه ی این ها را می نویسم و نمی خواهم نوشته ام بوی بزرگی بدهد ، بوی شکایت و غر زدن و ایراد گرفتن ........اما با خودم شرط کرده بودم که اگر صفحه ی " ارسال یاددداشت جدید" باز شد ،خودم را واراد به نوشتن چیزی نکنم و بگذارم آن بچه ی بیچاره ای که گرفتار این جان بزرگ شده ، روی کی بورد دنبال حروف بگردد...
حالا فقط می خواهم بنویسم که وای اگر امسال هم باز " توت " بیاید و " گیلاس " و باز بو و رنگی که یادت می آورد که چقدر دلت برای بزرگ نبودن تنگ شده است و اشکی که مطمئنم تند و سریع با گوشه ی تیز دستمال کاغذی پاک می کنی تا کسی نبیند و نفهمد که تو با یک میوه ی کوچک چقدر زود احساساتی می شوی ..... !
...فقط یه آهنگ منو می کشونه اینجا .....
منی که میخوام در اینجا رو تخته کنم و بعد بشینم غصه اش رو بخورم ...
منی که میخوام مسئولیت صفحه ام رو تو نشریه واگذار کنم و بعدش بشینم و واسش اشک تناول کنم ...
منی که میخوام دیگه ننویسم ... هیچ جا ...! نه تو " اترک " نه تو دفتر قرمز خط دارم !
آره ، فقط یه آهنگ که هی تکرار میشه و تکرار میشه ، منو میاره و میشونه پای وبلاگم !
من ! همین منی که می خواد کنده شه .... از همه ی آهنگ ها و خونه های طبقه چهارم و پنجم .... می خواد بپره ..... کنده شه و بپره و بعد به همه چیز از اون بالا ، شاید طبقه ی ٢۵۴ ام نگاه کنه !!!
بار چندم آهنگه ؟ تو این چند روز که اینجا تحویل کاره و پر آدم با سلیقه های جورواجور واسه هر بارشنیدنش چقدر متهم شدیم به " گوش دادن به آهنگای مزخرف " ! انگار همیشه فقط باید کلاسیک گوش کرد یا فوق فوقش نامجو !!!
حالا همه رفتن تحویل کار و " من " تنهام ! میتونم راحت ١٠٠ بار " تقدیر " شادمهر گوش کنم و بذارم این " من " بیاد و بنویسه و شک کنه به ترک کردن وبلاگش و نشریه اش و این طبقه های ۴ و ۵ و ..... این پنجره ی بزرگ رو به کوچه های پشتی !
هی میخونه " باید تو رو پیدا کنم " و من فکر میکنم که اونی که گم شده و باید پیدا شه کیه ... چیه !!
" شاید هنوزم دیر نیست " .........................
...مثل قدیما یه موکای تلخ ردیف زدم به بدن ... یه موکا با چند قطره ی سیاه که پیشنهاد آقای کافی شاپیست قصه است، و من که ذائقه ام فقط چیزای قدیمی رو می پسنده!!!!
فقط چیزای قدیمی ! میدونی این یعنی چی ؟ یعنی تو هیچ وقت نمیگی فرانسه یا ترک یا میلک شیک ....... یعنی تو همیشه رو یه میز میشینی ..... یعنی صندلیت که عوض شد یه جای کار می لنگه ! .....یعنی ..................................
فقط چیزای قدیمی !!!! این یعنی اگه حالت بد بود نباید جا بخوری ...دور و برت پر از منوهای جدیده ......
...