دردهای معدوی!

 

دلم مچاله است، می شود لطفا به خوابم بیایی ؟

٢٧ سال نبوده  ای و این بار باید، باید بیایی و حرف بزنی !

دلم بیچاره ام کرده است از آن روزی که تصویر زیر ماشین رفتن هموطنی را دیده ام.  می گویم زیر ماشین رفتن و باور ندارم که عمدی در کار بوده است؛ حتما ترسیده ، راننده ی پلیس حتما ترسیده و نمی دانسته چه می کند. به من  بگو که تو هم فکر می کنی آدم ها هنوز آنقدر بد نشده اند.

نه من باور نمی کنم که این ها ادامه ی نسل تو باشند و به عمد مردم کشور خودشان را... ! باور نمی کنم که ایمانتان ، عقیده تان یکی باشد ، بگو که دنیای تو با آنان فاصله اش زیاد است . این روزها به همه شک می کنم حتی به تو ، به من بگو که از کشتن آن عراقی سنگر روبرو چقدر غمگین شده ای ، اصلا کسی را کشته ای ؟ خواهش می کنم بگو .... بگو که دوستانت ،همرزمانت مهربان بوده اند ،بگو که اسلام شما چقدر رئوف بوده و هست. این روزها همه ی آنها سنگ شما را به سینه می زنند؛ به خوابم بیا و مرا از این شک لعنتی نجات بده !

بگو که اگر بودی توی پیاده رو کنار مردم محکم و استوار می ایستادی. بگو که اگر بودی از سکوت من ،از نشستنم خجالت زده می شدی .

از من دلگیر نباش ، من این روزها به خودم هم شک می کنم ؛ پس لطفا به خوابم بیا و بگو که برای چه همه چیز را گذاشتی و رفتی ؟! چند گزینه داری : هموطنانت ؟ کشورت ؟ دینت ؟ نکند که گزینه ی تو اینها نباشد !!!

بگو تا کجای راه باید بروم و کجا باید بایستم ، اگر بروم و اشتباه باشد ... اگر کار به جایی برسد که صدای پوتین های مرغوب خارجی در کوچه ها بیاید ...جواب تو را چه بدهم؟ اگر استبداد باشد یا استعمار...! می بینی چقدر جوانی من سخت تر از جوانی توست ؟!  تو دو راه داشتی : ماندن ، نرفتن و ترسیدن یا رفتن برای هر کدام از گزینه های بالا ؛ اما من میان بیراهه ای افتاده ام که حتی چند متر آنطرف ترش هم دیده نمی شود .  ترس از دست دادن نیست ، ترس انتخاب است ! می ترسم که اگر راه اشتباه باشد... اگر خشن شوم ، آتش به پا کنم ، چوب در دست گیرم ، اگر عقیده ام زیر پای خودم له شود ...!

می بینی راه من از راه تو خیلی سخت تر است؛ من فقط می دانم که چه چیز هایی نمی خواهم  : نه زور و استبداد و نه سکوت و استعمار ! و نه آدم های جدید با بدی هاو ظلم های جدید ... کاش بدانی فقط چند گرم آزادی از کجا می توانم بخرم، در همان کشوری که دیروز بدن تو با خمپاره ی عراقی شکافته شد و امروز بدن مردی سی و چند ساله با گلوله ی سرد ایرانی !

گلویم بسته است و خفه ، دهان ها همه پلمپ شده اند ؛ لطفا هر چه زود تر به خوابم بیا و با من حرف بزن.

...



 

این بار مینویسم  اما .... !

بعد از آن نماز جمعه ی تاریخی که نوشتم و آنقدر گنگ نوشتم و استعاره را آباد کردم که حتی خودم تا به آخر پست نرسم باورم می شود که پدری بوده و فرزند خوانده ای ... ، بعد از همه ی این روزها................... دلم نوشتن می خواهد حتی اگر تنها خواننده اش باشم ....................

شب  یلدا می آید و تاسوعا و عاشورا و همه ی روزهای بعدش و اسفند و سال نو ! و کنار سفره ی سرخ سیب و انار و هندوانه ، کنار قصه گفتن های شب بلند سال ، کنار خنده ها و آه ها و نم اشکی که سریع پاکش می کنیم ، کنار همه ی این ها چقدر خالیست جای همه ی آنهایی که در روزهایی بلندتر  از هزار شب یلدا جان دادند و یا به زندان افتادند................ ..................

کنار خیابان های شلوغ محرم ، "یا حسین " گفتن ها ، آرزو کردن ها ، کنار گریستن برای انسان های آزاده ای که زیر بار ظلم نرفتند و "مظلوم " خواندنشان بی انصافی است، کنار نفرین و "لعن" کردن نامردمان تاریخ ، چقدر نبودن آن جوانی که آخرین بار در هفت تیر فریاد زد .... سخت است ................

نه ؛ عید را نمی گویم ، شاید آرزوی شب بلند سال ، دعای شب عاشورا و همه ی شکوه ها و اشک هایمان اثر کند .................. !

این بار می نویسم اما؛ که این کوچک ترین و کوچک ترین کاریست که برای یک قطره از خون دختری که هم سال و هم ماه من بود، می توانم انجام دهم....!

می نویسم که اگر روزی چشم در چشم آن عزیز در بند شدم .....!

می نویسم چون از صبح که خبر رفتن آیت الله منتظری را  شنیدم ، دلم می خواهد بترکد..................!

می نویسم چون خسته ام!

 

...



 

 ... تو واسم تموم شدی , برای همیشه  , دیگه پدر که هیچی ,  پدر خونده هم حسابت  نمی کنم ...........

   حالا از تو فقط چهره ی همون لحظه ی آخر میاد  تو ذهنم , خشن , بی رحم  , عشق دنیا (!) , با یه اخم موندگار .... همه ی روزهایی که واست یه ته احترامی قائل بودم _با وجود اون همه دوری که بینمون بود  _, همه از تو ذهنم پاک شده و به جاش روز آخر , جمله های آخر , و لحظه ای که با اشک جدا شدم از همه چیز , حک شده, همیشگی شده انگار ..... فقط یه نفس عمیق پر از ترس و دلشوره مونده واسم , کاش ..................................................

کاش بچه های ناتنی ات رو نمی فروختی به غریبه ای که بوی عرق تنش محل رو برداشته ....

کاش حداقل " آقای تناردیه " ی این قصه می موندی ...کاش !

 

پ.ن : و حالا یه لگد با کفشی که آغشته به کثافته , چشم روشنی بچه های یتیم این داستانه , که هر لات رهگذری نثار پهلوی نحیفشون می کنه تا شاید خدا از خشم به زمین بیاد و ...

...



 

عاشق لبخندتم وقتی دست بند سبز رو دستم می بینی ....

...



 

صفحه ی face book  را باز میکنم و بعد از ٢، ٣ دقیقه متوقف می شوم ، یک عکس!!!

 گوجه سبز میبینم و ۴ ساله می شوم و انگار صندلی عقب هیلمن قرمز رنگ نشسته ام و ظرف زرد پلاستیکی که مخصوص نوبرانه هاست پر شده از توپ های سبز رنگی که چند دقیقه پیش با شلنگ آب مغازه ی میوه فروشی شسته شده اند..... بیست و چند ساله ام و حالا اعصاب دندان هایم  آنقدر دلگیرند که ترشی و شکافتن پوست ترد گوجه سبز را تاب نمی آورند ..... مادرم متخصص خرید چیزهای جدید و نوبر است و بشقاب میوه خوری را پر کرده از توت فرنگی های خیس و با چشمان مشتاقش منتظر است که شادی را در نگاه من ببیند و من ... خیس می شود نگاهم و جیغ آرامی می کشم و یکی از قرمزترین ها را بر می دارم ...  با چشمان بسته بو میکنم و فقط بو می کنم ... ۶ ساله می شوم انگار و می دوم در سایه پیاده روی کوچه مهد کودکم ... بوی روز هایی می آید که تا از سرویس پیاده می شدم می دویدم تا خبر دیدن توت فرنگی را به مادرم بدهم و او بداند که بهار واقعی شده است و این یعنی تا تابستان چیزی نمانده ......

برای نوشتن اینها نیامده ام بزرگ ترو خشن تر از این شده ام که دیدن یک توت فرنگی با آن حجم زیبا ، مرا به اینجا بکشاند ..... آمده ام دنیای مجازی ام را چک کنم ... ۴٠ روز غیبتم در facebook را بررسی کنم و با ۴٠ نفر روبرو می شوم که بیشترشان می خواهند از زندگی ام سر در بیاورند و هرگز دوستم نبوده اند .... اسم ها را یکی یکی می خوانم ، دور شده ام گویی ، از این باشگاه دوستی های مجازی ، از این آلبوم های مجازی که هیچ حریمی ندارند و فقط با حرص هر روز پر تر می شوند ، از دیدن عکس های قدیمی و خصوصی ام ،  از تست دادن برای اینکه بفهمم نام دوست پسر هالیوودی ام چیست ، و از اینکه به لطف wall to wall دیگر خبری از دوست قدیمی ام نمیگیرم .....

از همه ی این ها دورم و فاصله ام با صفحه ی مانیتور انگار ۵٠ ، ۶٠ متری می شود .....

می آیم تا بعد از این ۴٠ و چند روز کامنت هایم را چک کنم و خودم را می بینم که آنقدر بزرگ شده ام و خسته ... بزرگ و ناراضی  ... بزرگ و گرفتار ، که سال به سال شاید چیزی مرا وادار کند که بیایم و بنویسم .........

همه ی این ها را می نویسم و نمی خواهم نوشته ام بوی بزرگی بدهد ، بوی شکایت و غر زدن و ایراد گرفتن ........اما با خودم شرط کرده بودم که اگر  صفحه ی " ارسال یاددداشت جدید" باز شد ،خودم را واراد به نوشتن چیزی نکنم و بگذارم آن بچه ی بیچاره ای که گرفتار این جان بزرگ شده ، روی کی بورد دنبال حروف بگردد...

حالا فقط می خواهم بنویسم که وای اگر امسال هم باز " توت " بیاید و " گیلاس " و باز بو و رنگی که یادت می آورد که چقدر دلت برای بزرگ نبودن تنگ شده است و اشکی که مطمئنم تند و سریع با گوشه ی تیز دستمال کاغذی پاک می کنی تا کسی نبیند و نفهمد که تو با یک میوه ی کوچک چقدر زود احساساتی می شوی ..... !

...



فقط برای این آهنگ لعنتی.........

فقط یه آهنگ منو می کشونه اینجا .....

منی که میخوام در اینجا رو تخته کنم و بعد بشینم غصه اش  رو بخورم ...

منی که میخوام مسئولیت صفحه ام رو تو نشریه واگذار کنم و بعدش بشینم و واسش اشک تناول کنم ...

منی که میخوام دیگه ننویسم ... هیچ جا ...!  نه تو " اترک " نه تو دفتر قرمز خط دارم ! 

آره ، فقط یه آهنگ که هی تکرار میشه و تکرار میشه ، منو میاره و میشونه پای وبلاگم !

من ! همین منی که می خواد کنده شه .... از همه ی آهنگ ها و خونه های طبقه چهارم و پنجم .... می خواد بپره ..... کنده شه و بپره و بعد به همه چیز از اون بالا ، شاید طبقه ی ٢۵۴ ام نگاه کنه !!!

بار چندم آهنگه ؟  تو این چند روز که اینجا تحویل کاره و پر آدم با سلیقه های جورواجور  واسه هر بارشنیدنش چقدر متهم شدیم به  " گوش دادن به آهنگای مزخرف " ! انگار همیشه فقط باید کلاسیک گوش کرد یا فوق فوقش نامجو !!!

حالا همه رفتن تحویل کار و " من " تنهام !  میتونم راحت ١٠٠ بار " تقدیر "  شادمهر گوش کنم و بذارم این " من " بیاد و بنویسه و شک کنه به ترک کردن وبلاگش و نشریه اش و این طبقه های ۴ و ۵ و ..... این پنجره ی بزرگ رو به کوچه های پشتی !

 هی میخونه " باید تو رو پیدا کنم " و من فکر میکنم که اونی که گم شده و باید پیدا شه کیه ... چیه !!

" شاید هنوزم دیر نیست " ......................... 

...



 

مثل قدیما یه موکای تلخ ردیف زدم به بدن ... یه موکا با چند قطره ی سیاه که پیشنهاد آقای کافی شاپیست قصه است، و من که ذائقه ام فقط چیزای قدیمی رو می پسنده!!!!

فقط چیزای قدیمی ! میدونی این یعنی چی ؟ یعنی تو هیچ وقت نمیگی فرانسه یا ترک یا میلک شیک ....... یعنی تو همیشه رو یه میز میشینی ..... یعنی صندلیت که عوض شد یه جای کار می لنگه ! .....یعنی ..................................

فقط چیزای قدیمی !!!! این یعنی اگه حالت بد بود نباید جا بخوری ...دور و برت پر از منوهای جدیده ......

 

 

...



 

آره !

من همونی ام که گاهی منتظر یه لحظه ام ، یه نگاه ، که بزنم با یارو تو خیابون دعوا کنم فحشش بدم یا از اینجور دیوونه بازی ها ....

شاید سر چارراه بع بع نکنم  اما ، پایه ی یه شکلک اساسی  با سر و دست و زبون واسه آدمای تو ماشین ها  هستم  .......

آره عزیزم ، من دیوونه ام !

 

...



عاشق شده ام.............

دو روزی هست که در شهر خدا هستیم .....

دوشنبه است نمیدانم چندم !
بالای ایوان خانه ی خدا نشسته ام, از این جا خانه و طواف کنندگانش با هم دیده میشوند..... هر چند که من همان پایین را  خیلی بیشتر دوست دارم ... آنجا هر جا که بنشینی خدا روبروی تو ,  به تو لبخند می زند و سر تکان می دهد.

آنجا انگار با خدا کافی شاپ رفته باشی و در یک میز کوچک روبروی هم نشسته باشید و تو هر چقدر که دلت بخواهد می توانی به او زل بزنی و او محجوب نگاهت می کند  می خندد و اگر دلت خیلی پاک باشد با تو حرف می زند.

هی سفارش نوشیدنی می دهی و هر چقدر که  دلت خواست,  مجانی,  زمزم می نوشی و از پس لیوان به صورت زیبای او خیره می شوی .

این معشوق با همه ی معشوقان دیگر فرق می کند,  اینجا هر چقدر عاشق بیشتر ببینی بیشتر شیفته ی معشوقت می شوی  هرگاه دور او پر از عاشق است که او را در آغوش گرفته اند , بیشتر لذت می بری , غرق نگاهش می شوی و غرق این همه عشقی که اینجا موج میزند.

تحمل داری بعدها این سطر ها را بخوانی که بگویم ! تحمل داری ؟! قول می دهی که حسرت نخوری ؟!

         تنها چند دقیقه ی پیش , همین پایین,  مطاف , عجب لحظه ای بود ........ ,

آمدم به مسجدالحرام نشستم نیایش, نماز و بعد برای اولین بار ..... رفتم جلو  از بین طواف کنندگان با حرکتی حلزونی گذشتم , جلو رفتم , جلو , آنقدر  جلو که رسیدم به سیاهی پارچه ای که خانه اش را در بر گرفته است  رسیدم و جرات دست زدن نداشتم ,حتی قطره ای اشک هم در کار نبود ,همه او را در آغوش گرفته بودند  ,همه ....... تنگ در آغوش ........ ایستادم  تا یکی برود,  رفت  و من نزدیک شدم , نمی دانستم چه باید بکنم,  و عجب لحظه ای بود هنوز سر را نگذاشته دست ها را محکم نکرده  دیوانه اش شدم , و دیگر من بودم و اشک و خدا .......... در آغوشش بودم .... آغوش خدا .

دیدم, حس می کردم با تمام ......مرا نوازش می کرد.............. به او گفتم برای همه ی روزهای دلتنگی ام که می دانم خواهند آمد ,  برای همه ی روزهای تنهایی ,  از   آغوشش بر می دارم ...... صورتم را چسبانذه بودم  و دست هایم را  ......... سر بر شانه اش  می گذاشتم و او بدون هیچ صدایی دست بر سرم می کشید...... کاش تاب خواندن  این سطر ها را داشته باشم ... !

                                                                               چندم مرداد, مکه

...



 

انگار عاشق شده ام...

...